تبليغاتX
...خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام.....
خط خطی های شبانه

خط خطی های شبانه

و همواره این گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی در نمی یابد

جمعه پانزدهم آبان 1388
خداحافظ ! ای همیشه همنشین شبانه ام!

 

آرام تر....

 

مي شنوي ‌؟

آری ! ملودي شبنم هاي باران را ...پايكوبي آنها را  براي يك وصال ...

 

 

گفته هايم را مي شنود

و مي شويد...

 

زمزمه بارن را دوست مي دارم

اشك آسمان بر روي سينه ي خاك

زوزه ي باد و هياهوي برگ هاي بالانشين

حجاب آفتاب در پس ميغ هاي بي حساب

توبه اركان و زمين و زمان

و رحمتِ رحمان

 

ستايش يك روز ورق خورده ، از سرنوشت

برگه هاي خيس ...نوشته هاي درهم در امتداد بي نشاني

ديگر خوانده نمي شوند

نبايد

نوشته شوند....

 

 

خدا بالاست...روي صحن روشن آسمان بايد نوشت

مي دانم كه بالا را بايد نگريست

بر بام آسمان بايد گريست

 

 

 

و من امشب ... در این ژرفای تاریکی...

سلام ميكنم اين بار در انتهاي اين حكايت

 

بر غروب غريبانه ي دلم ، سلام

سلام اي طلوع سحرگاه رفتنم

سلام اي لحظه هاي ناگريز جدايي

 

و خداحافظ

 

خداحافظ اي لحظه ي بي وفاي آشنايي

اي آفتاب به شب مبتلا ، خداحافظ

غريب واره ديرآشنا ، خداحافظ

خداحافظ اي شعر شب هاي بي مهتاب

خداحافظ اي افسانه سپيد عاشقانه

خداحافظ  اي ردپاي واژه هاي بي نفس

خداحافظ اي هميشه همنشين شبانه ام

 

بگذار من سرود خداحافظي را زمزمه كنم... در مقابلم نايست..

با من زمزمه کن ...

 

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

تو را مي سپارم به سرزمين آسمان

به دامان درياي بي كران...به افق اميدبخش...

 

اگر من شب نشينم و شب هم  ُ در هم شكسته

تو را مي سپارم به روياي فردايمان

 

 و خودمان را می سپارم به یگانه معشوقمان

 

 

 

و مي پذيرم از چشمان معصومت ـ اگرچه در اين ديار نديدمشان  ُ  اما ژرف درك كردم ـ
که بی گناه ترینی

 ولی خداحافظ


اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولی برای همیشه

خدانگهدارت بهترينم

 

 

و خدا

  خدا

 

  خدا...

 

نميداني از تكرار نامت چه شوري در من به جوشش بر مي خيزد...دوست دارم تكرارت را پرودگارم...

و خدا

فقط خواستم بگويم شكرت ... شكر

"همین"

 

 

 

الهي ، به حُرمت آن نام كه تو ميخواني و به حُرمت آن صفت كه تو چناني ، درياب كه ميتواني

" آمین " 

 

 

 

< دست نوشته ای از خودم >

 

+ ساعت: 2:37 AM | سلطان شب:  ریحانه  | 


جمعه یکم آبان 1388
ریحانه تو

 

اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه  از دمي که تنها ،  با داغ   او  چو  لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي  که  از کمندت آزاد  رفته  باشد

از  آه  دردناکي  سازم  خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟
با   صد اميدواري    ناشاد  رفته  باشد

پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

(حزین لاهیجی )

 

 

 

ریشه در خاکم...

هنوز ایستاده ام.

 

و تو از لابه لای خاطرات دور میایی...

 

به خدایت بگو این لحظه ها تکرار ندارد...

به خدایت بگو ُ ریحانه ات،

آري ! ريحانه تو را ُ

 را فراموش نکند...

 

به خدایت بگو....

بازم هم با او نجوا کن.

 

خدا ُ یگانه مونس مشترک من و تو بود

و اوست که  دل هایمان در ید اوست

 

و چه شگفت انگیز است..    خانواده من و تو....

خدای مان

تو

و من...

چه خلوت...همچون  دلهايمان

 

تنها به اندازه چند حرف ُ به اندازه چند واژه بینمان فاصله است ...

و چه راه دوریست از من تا تو...

 

شايد همين روزها تو را ببينم،اين را خواب و رويا هايم بامن زمزمه مي كنند كه تو را خواهم ديد...شايد...

بايد هديه وصال مباركت را تقديمت كنم ، بايد به تو تبريك بگويم و اين آروزي من است كه با نهایت عشق ُ از ژرفای وجودم ُ برايت آروزي خوشبختي كنم و مي دانم كه از خوشبخت ترين ها مي شوي...

يقين دارم چراکه حق خواست و او  اراده کرد.....

 

 

 

خدا کند که نبینم غم نگاهت را

خدا کند که نبینم تو را به حال خودم

 " آمین "

 

+ ساعت: 1:12 AM | سلطان شب:  ریحانه  | 


پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
با من بمان... اگرچه بی من!

 

صلاح   كار  كجا  و  من  خراب  كجا

ببين تفاوت ره كز كجاست تا به كجا

(حافظ )

 

لحظه آخري نداشتيم باهم !

بدون خداحافظي...بدون اينكه برايم حرفي بزني ...بدون اينكه براي آخرين بار دستانم را محكم بفشاري وبراي اخرين بار به چشمانم خيره شوي ! بدون اينكه لحظه آخر را باهم وداع كنيم ...بدون اينها تو رفتي...

افسوس كه يكديگر را  بدرقه نكرديم و

آبي زير پاي همديگر نريختيم...افسوس!

 

حس ميكنم..عشق را ميگويم ...

احساس باشكوهي كه مادامي كه  تو از او

در اوج دلخوري هستي،در عين حال عاشقانه دوستش مي داري!

در حالي كه او رفته است اما حضورش را همچنان حس ميكني!

در حالي كه بايد او را فراموش كني اما باز جاري مي شود...و...باز..

 

ميداني ...هميشه از تكرار بيزار بوده ام ،هميشه بر اين باور بوده ام كه جهان و پديده ها آنقدر عظيم اند كه جايز نيست جرعه اي از آن را به تكرار گذرانيم ، آنگاه كه اسير حتي يك دم تكرار شديم آن هنگام است كه دگر پديده ها را از كف مي دهيم اما...

اما به اين جا كه رسيدم مي بينم عشق معنا نمي شود مگر در تكرار تو...

حال آرزوي  من است تكرار تو در همه اين لحظات...تكرار تو در كنار من ...در بالاي سرم ...زير پلك چشمانم...روي كتاب هايم ...بر سقف آسمان....... اما تو حضور نداري...

 

كسي از درونم فرياد ميكشد بايد از تو دلخور باشم...اما خودش ميداند گوش هايم از تكرار صداي تواند..

 

هر شب تكراريست برايم...

اشك هاي كه در تاريكي خلق مي شوند و هر كدام به سويي جاري..!

اما هيچ كدام به روي قلبم نمي نشينند تا شايد كمي از سوزش آن را بكاهند... قلبم مي سوزد...

اشك هايي كه هر شب دگر فراموش كرده اند بهر چه بايد سقوط كنند...فراموش كرده اند...فراموش شده اند... !

 

تو مرا به آسمان دعوت كردي...اما بدون اينكه راهي نشانم دهي محو شدي..حتي ردپاي رفتنت را هم نديدم...

 

حتي لحظه ي اخر را برايم به ارمغان نياوردي..لياقتم چه اندك بود بزرگوارم...

كاش قبل از رفتن با كلام هاي اطمينان بخش خود، مرا براي يك خداحافظي طولاني آماده مي كردي ، شايد اگر آن كلام هايت را از من دريغ نمي كردي ُاکنون حالم بهتر بود ....

به من ميگفتي كه ناراحت نباشم به من اطمينان مي دادي و

در نهايت

 مي دويدي

و از من دور ميشدي...

 

و چه زيباست كه هر چه دورتر بروي ، نزديكتر ميشويم...

 

با من بمان اگرچه بي من!!

با من بمان....

ميدانم كه ميداني...

 

 

 

 چه سخته ماله هم باشيم و بي هم!

مي بينم ميري ........

 

و مي بیني كه ميرم.........

 

 

ميدوني ....

خدا مارو براي هم نمي خواست،فقط مي خواست همو فهميده باشيم

بدونيم نيمه ما ،ماله ما نيست ! فقط خواست نيمه مونو ديده باشيم...

همين

 

 

بيا براي دلمان گريه كنيم!

بيا براي دلمان بدجوري  گريه كنيم !

 

 

نميگم دلخورم از تقدير، اما

تو ميدوني چقدر دلگيره اين عشق

 

فقط چون دير بايد مي رسيديم....

 

 

 

 

" خدایا دوستت دارم بیشتر از همیشه "

شکر

 

 

 

< دست نوشته ای از خودم >

+ ساعت: 4:21 AM | سلطان شب:  ریحانه 


یکشنبه دوازدهم مهر 1388
نقطه سره خط !

 

" وصال "

چه واژه ي دوردستي ست براي قلب هايمان...!

چرا سزاوار در آغوش كشيدنش نيستيم !

 چرا اين واژه نبايد از زبان روزگار ، در سرمشق ديكته ي " عشق " ، خوانده شود  ؟

 مگر نه اينكه ما عاشقيم ؟مگر نه اينكه عاشق سيرت شديم نه صورت ....!؟

 

 

 

دريا را ميخواهم ...سكوت دريا را ...

مي خواهم سكوت دريا را "من " با فرياد اندوهگينم درهم بشكنم...تا شايد شِكوه هاي دلم در شكوه دريا براي  هميشه غرق شوند...شايد دلم آبي رنگ شود...شايد...

اما مادامي كه مقابل دريا مي رسم ، فقط براي چشم هايت دعا ميكنم ...اما تو هرگز مستجاب نمي شوي...

تو هميشه فرصت كوتاه كوتاه مني....تا مي آيم زمزمه ات كنم تمام ميشوي...

آخر ، سرنوشت ، تكرارت را برايم منع نموده..برای همیشه...

 

نمي دانم...

 نمي دانم حكمت اين واژگان در چيست ؟

گاه مشتاقند براي حضور در صحن سفيد برگه هاي دفتر و گاهي هم، يك امتناع سياه را، عَلم ميكنند..

اما من ميدام بايد بنويسم ...اين را خوب ميدانم...

 با خدايم عهد و پيمان را محكم كرده ام و كنون فرصت مي خواهم براي وفاي به عهد ...

عهد كرده ام كه تو را خاطره كنم و به خط خاطرات بي خطم اضافه كنم...فرصت ميخواهم!

در انتظار التيام يك زخم بنشينم..التيام كه نه !

گمان نكنم رنگ خوني كه از عشق باشد ، محو گردد...

در انتظارم كه زخم را از ياد ببرم...دردش برايم عادت شود و همانند هر عمل ديگري كه به آن عادت كرده ام ، هر روز با آن يك ديدار رسمي داشته باشم...

 

من نگاه ملتمسم را در اين واژگان پر كرده ام كه شايد   .............

ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است...كه نكند بازهم جمله اي تمام شود و به اخره خط برسد...

هراسيده ام از" فعل " هايي كه پايان را به رُخم ميكشند ...و بي احساس و سرد مي گويند : نقطه سره خط...

 

من ...نقطه ي هيچ پاياني را نمي خواهم...چرا صدايم را كسي نمي شنود..؟

 

آسمانم را هرچه مي نگرم ...پايانش را پيدا نميكنم نميدانم از سمت و سوي شمال آغاز مي شود يا جنوب..نميدانم انتهايش شرق است يا غرب....و اين بي انتها بودن آسمان است كه برايم زيباست..

 

 

و چه خوب که در اين دنيا ، حداقل " جمله " ها را ميتوان بي انتها رها كرد...

 

الهي !

سخني ..نوشته اي ...براي آرامش درونيم ، از جانبت ميخواهم

بگذار مثل هميشه يكي از بندگانت بي مقدمه برايم حرفي بزند تا دلم آرام شود.

 

 

و چه خوب كه اينجا ، در ميان ورق پاره هاي من ، كسي نيست تا آنان را بخواند...

 

 

خدايا شكرت

تا بي انتها شكرت

 

 

 

"دست نوشته ای از خودم "

 

 

+ ساعت: 8:57 PM | سلطان شب:  ریحانه 


جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
> یک غزل نیمه تمام <

 

غروب اخره شعرم پر از طوفان درياست

غروب اخره دفترم پر از خط خطي هاي ناشيانه ست

 و من امشب قسم می خورم ...

به...

 

به خشم ِشعله ي آتش

            خروش يك شراره ي سركَش

                                           به شب قسم !

 

به سان ِسكوتِ ساحل

          سكون ِسنگها ، به سرودِ امواج

                                  به سلاله صبح قسم !

 

به پرواز شاهينِ سبك بال

 و شكارِ كبوترِ سفيد در صحن روشن آسمان... به اركان قسم ،

 

به فرودِ آفتاب .ُ

و صعودِ سقفِ سايه ها ... قسم !

 

و مادامي كه دميده مي شود :

 شيپور شبانه ي اتمام يك فِسانه... يك غزل نيمه تمامه عاشقانه...!!

 

 

 

 

در تجسم نبودت ، با شب تكلم كردم تا به سحر ...

            بدان ! من پياده آمدم از ديار غروب تا به طلوع ...

 

و طلوع اول من ...

جاي دوري نيست..در همين نزديكي هاست.

ودورنماي  طلوع من ...به عشق است ...به حقيقت...

 

  و من امشب ، به پيشگاهت ،اي محبوبم ُ قسم خوردم !

                               قسم خوردم كه تو را هرگز نرنجانم...

 

و...

و شگفتا ! که هر چه غوغاهاي اطرافم در برابرم ساكت تر مي شوند...ساكن تر مي شوند...

زمزمه ناشناسي از دوردست هاي درونم نزديك و نزديكتر مي شود...و هر چه رنگها مي ميرند يك " نميدانم كه " در من رنگ مي گيرد...

 

" الهي ! واي بر من اگر دلي ازمن برنجد "

"کمک کن تا بتوانم اگر دلی از من رنجید ُ دلجویی کنم "

آمین

 

 

 

 

 <  دست نوشته ای از خودم   >

+ ساعت: 6:6 AM | سلطان شب:  ریحانه 


جمعه ششم شهریور 1388
هو المعشوق !

 

الهي ... اي مبرا از عوايق،اي مطيع برحقايق،اي مهربان بر خلايق..

اي محبوب من...بهترينم با توام !

الهي ...حضورت را بيش از بيش احساس كردم ُ چه لحظات زيبايي سپري شد ، آمدي مثل هميشه دل و قلبم را مطمئن و ارام نمودي...

بارالها ...واژه اي در سجده دارم ، واژگاني كه از اشتیاق اينكه بر ساحت مقدس تو تقديم مي شوند ،همه بهر تو به خضوع در امده اند ...!

مي دانم كه ريحانه ات را خوب مي شناسي و من بيش از بيش ، بيشتر از هميشه شاكرت هستم .

چه آزمون زيبايي بود...آزموني از رنگ عشق... يقين پيدا كردم كه تنها بهانه اي بود براي قربت به تو ...قربت به معشوق حقيقي ام ...

چه شگفت بود اين آزمون زميني ات..آزمون سهل تو ُ اما سخت براي بنده زميني ات ..

تو ميدانستي ريحانه ي تو ساخته نشده بود و هنوز جايي از پايه هايش تلو تلو ميخورد و تو ميخواستي بر من بياموزي ويران كردن ابتر را براي ساختن و بنا نهادن دوباره ...

و كنون آزمودي مرا ...

گرچه من هم دراغوش غم غرق شدم ..شايد غصه و اندوهي وصف ناشدني را به دوش كشيدم ..اما مهربان من ! بدان كه به تكرار لحظه ها به شكر گذاري تو بدهكارم و راضي تر از هميشه ام...

شايد از فرط رنج و مشقت به جايي رسيدم كه خيال كردم ، بيش از اين طاقت ندارم ...اما تو ميخواستي اشرف مخلوقاتت را نشانم دهي...ميخواستي كه ببينم ميتوانم بازهم ظرفيت و طاقتي بيش از اين داشته باشم...

آري ! در ازمون حكمت بار تو خم شدم و ديدم كه در وجودم نابه ساماني زياد است و تو مرا قراردادي در ميان اين ازمون ...همراه با يك نهايت تلخ !! اما من نمي خواهم اين گونه نامش را " پايان تلخ " بنامم، برايم شيرين بود..چرا كه تو بر آن احاطه داشتي و مصلحت تو در آن واقف بوده و چه چيزي زيباتر ازآنكه پايان با تو باشد...اين نهايت شكوه و فخر من است...

چه پاياني زيباتر از اين كه من با رنج دمساز شدم، با درد از درون جوشيدم و تراويدم ...و زيباتر از آن ، اينك او وارد زندگي تازه اي شد،  بر اومبارك اين وصال نيك ..مهربان من! خودت ميداني نجواي شبانه ام را براي سعادت و خوشبختي تام اين وصال مبارك...پس اجابت بفرما !

سپاس ...! كه كنون من هيچ احساسي نسبت به او ...اويي كه حريم من براي او نيست و پروردگاري كه او را برايم ، نامحرم خواند " ندارم ...سپاس خداي خوبم !

سپاس از آن خدايي كه او را وسيله كرد تا مرا بيازمايد...صبر و انديشه مرا بيازمايد و من مدعي نيستم كه با عّلم مهر تاييد آزمون را به انتها رساندم...

اما ميدانم حال مي توانم از ويرانه اي كه در درونم به پا شده كاخي بسازم از نو...كاخي كه خشت خشت آن همراه با ذكرش باشد..

حتما بايد دژي در برابر ناملايمات بسازم تا بتوانم آن ها را سكويي كنم براي پرش نه باري شوند براي خم كردنم...ميسازم به مدد و ياري خودش...براي وصال به خودش...

و اين سرِّ زندگاني نيست كه همچون ساليان گذشته با قامت راست مدعي ثانيه ها شوم ...خوشحالم خم شدم ...و با غمُ  هم قطار شدم ... غمي كه از ديار عشق بود...

و من برخاستم به اذن و اراده ي او...اويي كه ايمان دارم ، هيچ لمحه اي مرا به خود واگذار نكرد و اويي كه من از اويم...اويي كه اكنون بيشتر از هميشه دركش كردم ...

به راستي اگر او نبود فعل عشق ورزيدن صرف كدامين وجود بايد مي شد  ؟؟

الهي مدعي شدم ... و ناشيانه ادعاي عاشقي كردم ..ميدانم هنوز در بدو باريكه عشق زميني قرار گرفته بودم و آغاز درياي آزمون تو ...

قلبم را شكسته پندار كردم ..اما حال مي فهمم قلب جزئي نيست كه براي خلقت شكسته شود ..اين قلب فقط و فقط سزاوار است در غناي تو براي فقر خودش بشكند و اين شكستن چه سعادتي خواهد بود...

در اوهام ، احساس ضعف كردم ...اندوه گينم كه چرا زيباتر از اين نتوانستم از ازمون تو مهرتاييد بگيرم و خشنودت كنم... از بنده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت !

اما از سويي خوشحالم ! خدايا ! نميدانم چگونه شوق عظيمي كه به سان يك انقلاب شگفت در درونم به جوشش درامده را برايت وصف كنم ..خودت ميداني بامن چه كرده اي ..

و ميداني من بر هيچ فعل و كلامي قادر نيستم تا سپاس تو را به جاي آورم ، جز اينكه به درگاهت ،به مامن هميشگي ام سجده آورم و با تو زمزمه كنم...آه كه چه لذتبخش است ...

بار الها ! اين بار ميخواهم با ياري و اراده تو ..! اين ويرانه به گونه  ای بنا شود، كه هيچ ذره اي از آن هزينه عشق خلقت نشود، چرا كه تو سزاواره عشق حقيقي هستي ... تو حقيقتي...و عشق هرگز معنا نميشود مگر در ذات احد بي مثال تو ...

و آن هنگام كه موعود است مرا با زوجي كامل گرداني..ميدانم كه او سفير توست تا دستانم را به گرمي بفشارد و اسمان را برايم نشانه گيرد و باليدن را به من بياموزد..ميدانم !

ميدانم كه ميدانستي ريحانه تو به اين ازمون نياز داشت ...يك تجربه سفارشي از سمت خداي خوبم ....

حتي خداي خوبم اطمينان دارم كه به ان قراره  قرارگاه بي نيازم ...ذره اشتياقي براي حضور در آن موعودگاه ندارم ... پس اگر در ان ميدان حضور نيافتم عذرم را از هم اكنون بپذير ..

اشتياق تام من حضور در پيشگاه توست ...بر اشتياق و بندگي ام بيافزاي...

سپاس از اينكه اين آزمون را بر من اهدا نمودي...خوشحالم كه سعادت حضور در ازمون تو را داشتم....

 الهی ! شکرت که میگویم شکرت !

 

 

" الهی ! آن خواهم که هیچ نخواهم " 

+ ساعت: 5:15 AM | سلطان شب:  ریحانه 


یکشنبه یکم شهریور 1388
دادگاه در قرارگاه !

 

من از تو شكايت دارم ؟ اره من ازت شاكي ام !

كجا فرياد بزنم؟ فرياد دل رو توي كدامين مجمع بايد كشيد ؟

كدام صلابت كوه ..كدام وسعت اسمان ...كدامين شعله اتش...توان ان دارد تا به شكوه ي دل انده گينم گوش فرا دهد ؟

اخر ميداني فرياد دل شكسته شده است... فغان بي صداي دلم است ...

 

كسي شيپور را بدمد...بياييد صور قيامت را بدميد من در قرارگاه قراري دارم ...

اميدوارم يادش مانده باشد و همچون اين گذرگاه زير قرارش نزده باشد ...اميدوارم...

 

حاضر شو و تمام سخناني كه وعده داده بودي اينجا بر من روا بداري را بگوي...تمام سخناني كه من از تو پوشيده نكردم و در دنيا بر تو گفتم من غرور را شكستم من بر تو گفتم اما تو در پاسخ وعده امروز در قرارگاه را دادي . و تو از من دريغ كردي .....گذاشتي تا فقط من غم را به دوش بكشم تا به امروز...

حال اين ميدان محشر است ...بگوي تا ببينم سخنانت تسكين دهنده دلم مي شود ؟  جاي زخمهايم  را التيام مي بخشد ؟

گمان نكنم ... نه!  گمان نكنم...

اما مادامي كه كلامت تمام شد چشم هايم را بنگر...اگر دوباره حلقه اشكي ديدي، بدان، اري ! دل را ژرف شكسته اي... و اين زخمها  مرهم نمي پذيرد....

 

من از تو شكايت دارم ....در اين دنيا شكايت دارم... در همين دنيايي كه عاشق شدي .. و مرا به دنياي عشقت دعوت نمودي !

 

ميخواهم جايي زماني فرياد بكشم...به او  بگويم كه بامن خوب نكرد ...

بايد به او بگويم كه ديگر

ر دوستش ندارم....دوستش ندارم.... دوستش ندارم........

بگذار تكرار كنم ...بگذار باورم شود كه دارم به او ميگويم دوستش ندارم !

 

اين را بدان كه حتي يك واژه از واژگان اين دفتر نبوده كه با غم هجرانت دراميخته نشده باشد...

آمدم برايت قافيه سازي كنم ..گفتم شايد شود با واژه ها بازي كنم...گفتم شايد مرهمي شود بر دل تنگم ، ارام شود احساسات سرد و بي رنگم....

و در نهايت اين وبنامه تقديم تو باد... تقديم تو در روز قراره معهودمان...در قرارگاه !

( تويي كه هيچ گاه اينجا ،اينان را نخواهي خواند و من اين اجازه را نخواهم داد )

 

اما بدان بازي را تو اغازش كردي و نيمه راه تركش گفتي ..مرا تنها گذاشتي...

 

بگذار فرياد بكشم كه :

 ديگر نميخواهم دوستت داشته باشم  .

 

 

 

 

 

 

+ ساعت: 11:54 PM | سلطان شب:  ریحانه 


چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
ختم حکایت عشق !!

 

گفت : " روزي هست كه هر دفتري به نهايت خود برسد ! "

اهسته گفتم :  " نه ! نه دفتر عشق بسته نمي شود ، نهايت ندارد ... "

خنديد .

زمزمه كردم و گفتم : "عشق را جاودانش ميكنم .." اشكي روي گونه ام لغزيد .

تكرار كرد و گفت : دفتر عشق هم روزي بسته خواهد شد .

نگفتم ديگر هيچ نگفتم .

ياراي دفاع از عشق را نداشتم . كاش معشوق من هم به سان فرهاد بود ..كاش اينجا هم بيستون بود ...كاش من نبودم ..كاش ميانمان دريا بود ....

در تلاطم احساسم سخت گم شده ام .شايد همين روزها به راستي بايد حكايت اين دفتر را به پايان برسانم !

واژه هاي بي رمقي كه مي  دانند خواننده ندارند..مي دانند بايد به اعماق گذر زمان دفن شوند ...و با كراهت تامي  بر سينه اين برگه هاي سفيد دراز كش مي شوند.

يادش به خير ان روزها كه اميدي بود طراواتي بود واژگان با چه اشتياقي جاري مي شدند..يادش به خير...

ديگر هيچ شي اين دنيا برايم رنگي نيست هيچ نشانه و ايتي مرا به غزل وصل دعوت نميكند..همه چيز بي رنگ جلوه ميكند...گويي همه در تكاپوي جدايي اند ... حتي اين هياهوي عقربه هاي ساعت كه ان روزها انديشه ان بود كه در عطش وصال اند ..اما حال كه مي انديشم با خود ميگويم نه ! اينان هم در فرقتند نه وصال...

اخر تو بر من بگو مادامي كه هيچ صوت و سكوتي ..هيچ واژه و سروده اي هيچ قصه افسانه اي مرا به گلزار اميد دعوت نميكند ، مرا به دلخوشي به پايان خوب يك عشق دعوت نميكند من بايد چه كنم ؟

چرا بايد هر دم در تلاش باشم كه اين دفتر گشوده بماند ؟ چرا نبايد اين حكايت اندوه بار هم به سان هر غزل عاشقانه اي به پايان برسد ؟

نمي شود ! اري نمي شود يكه تاز طريق عشق را بپيمود و من اينك در اين صحن تنها مانده ام تنها ! حس نياز به كسي كه هر دم نبودش برايم به درازاي قرن ها گذشت

قلبي كه بارها بارها برايش به تندي تپيد ...

قلبي كه خسته و مشتاق ديدار او شد...

و قلبي كه هيچگاه حضورش را حس نكرد و

و قلبي كه سخت شكست.

آري ! اين دفتر رابايد ببندم ..

ميدانم آن روز ، گرچه ديگر واژه اي  متولد نمي شود اما درد من هم مرهم نمي پذيرد

چرا كه من زخمي از يار دارم.

و من زخم يار برايم به باشد تا مرهم ديگران....

 

 

"الهي..مهر و محبت او را از دلم بيرون بفرما "

آمـــــيـــن

 

 

+ ساعت: 6:58 PM | سلطان شب:  ریحانه 


سه شنبه بیستم مرداد 1388
اولين لحظه ديدار بعد از سال ها !

 

 

    رسيد . امروز نا مه اش در آغوشم جاي گرفت. نامه اي در پاسخ به نامه هاي نخوانده ام !

 

گفت : "  اها ! ديدمت !  "

با بهت گفتم : " نه ! " و سكوتي كه ادامه پيدا كرد .‌

گفت : " سمت چپت رو نيگا كن ... "

لحظه هايي داشت به وقوع مي پيوست كه باور نداشتم ، سرم رو اهسته چرخوندم در يك لحظه همه خاطرات از لحظه اشنايي تا همون لحظه باور نكردني توي فكرم گذر كرد ، ديدمش..خجالت كشيدم سرم رو انداختم پايين...

گفت : "  دارم ميام 70 متر...60 متر...50 ...  "

شمارش معكوسي بود براي وصال دل هامون...

 

گفتم : " خواهش ميكنم وايستا...خواهش "سرم رو توي دستام گرفتم..هنوز باورم نميشد.

گفت : " باشه باشه همين جا مي شينم "

اون نشست ..تكيه زد به يه ستون...

 

كنارم بود ..روي يه زمين بوديم ..نزديك تر از هميشه ..دل هامون كه هميشه پيش هم بودن ولي اين بار يه حس ديگه اي بود..احساسي كه برام سنگين و سخت بود .

چندباري نيگاش كردم. با نگاهاي غمگينش ميگفت اونم حالي بهتر از من نداره... اونم دوران خوبي رو نگذرونده ...و ما هر دو به يك احساس و بار سنگيني دچار شده بوديم.

نمي تونستم صورتش رو نيگا كنم خجالت ميكشيدم...تا نيگاش ميكردم بغض كهنه ام مي تركيد..دلم براش تنگ شده بود ...تنگ تر از هميشه...

. چه جاي خوبي بود وعده اولين ديدار ما ...

اون داشت برام مي نوشت و من برخلاف هميشه براش ننوشتم و توي دلم باهاش حرف زدم ، ازش گله كردم،  ازش شكايت كردم ، بهش گفتم كه چقدر ازش ناراحتم..بهش گفتم كه ريحانه ي تو تحمل اين همه غم رو نداره...

 

خدايا ..من نمي دونم چطوري ميتونم به خودم بقبولونم كه بايد فراموش شه..و بايد حتي از خاطراتم هم پاك شه....

خدايا  پس چرا اون منو به اين عشق دعوت كرد ؟ چرا اين احساس بينمون به جريان افتاد ؟ خداي خوبم مگه منو نميشناسي؟ مگه ريحانه ات رو نمي شناسي؟...

خداي حكيم من ، ميدونم همه كارات با حكمته و من الان در حكايت حكمت بار تو اندوه گينم ...

پس چرا ديدمش..؟ چرا اشفته تر شدم ؟ ‌چرا بي قرار تر از هميشه شدم ؟ چرا نميتونم فكر نكنم ؟ چرا نميتونم ننويسم ؟ چرا اشكام اينقدر گرم و داغ شدن ؟؟چرا هيشكي به داد من نميرسه ؟ مگه من چقدر تحمل دارم خدا جووونم ..ديگه نميتونم...خداي مهربونم ..خدايي كه هميشه مواظب ريحانه ات هستي..خدايي كه خودت ميدوني اين دختر چقدر دوستت داره ... خدا جوون باز ريحانه ميخواد تو بهش ارامش بدي....

خدا جوونم ازت ميخوام محبتش رو از دلم بيرون كني يا عشق منو به انتها برسوني يا ... هيچ ...

وقتي به انتها مي رسم نابود مي شم ، من به كي علاقمند شدم ؟ من حق ندارم عاشق باشم !

 

 

ميدوني ؟

حتما ميدوني...

من هيچ وقت انتها رو توي هيچ بازي اي دوست نداشتم ... حتما يادت مياد هممون حكايت كوچوليه من . استدلال هاي من... براي همين انتهاش بود...

و حالا هم انتهاس كه دارم نابود ميشم ...

و من چيكار ميتونم كنم ...؟

 

 

 "  الهی ! تنهایم نگذار ... "

+ ساعت: 11:54 PM | سلطان شب:  ریحانه 


سه شنبه نهم تیر 1388
واژه های بی نفس...!

 

 

در حضور واژه های بی نفس با تو سخن می گویم ...

دگر یارای صبر ندارمُ با توام ؟ می شنوی صدای بی جانم را ؟ جام صبرم بیش از بیش لبریز گشته...عطش وهم دیدارت  مرا دیوانه کرده ..عطشانم...

تو را می طلبم...تویی که دیگر نامه هایم را نمیخوانی..

تویی که برایم هیچ نمی نویسی برای تو می سرایم این سرود اندوه فراق را...

برای تویی که .... هیچ،:

 

غبارهای معلق ، تیک تاک ملالت بار ، انتظار بی پاسخ ، اشک های درخفا ، افکار درهم ،...

چه کنم ؟ ز هجرانت خرابم خراب ...!

 

عهد بازگشت داده بودی بر این عاشق ...

نبود این گونه رسمش  " عهد شکنی " ای معشوقم!

 

چشمان خیره ، چهره ی غمزده ، قلب خسته ، اوهام پوچ ... این است سهم سنگین من ..یا دگاری هایی را که بر مسیرم حک نمودی تا در خاطرم بماند ...!

جاده فقط صدای پای من است که می پیچد ... صدای پای تنهایی..

در امتداد جاده به دنبال صدای پای خاطراتم...خاطراتی که باهم ساختیم ...به سکوت می رسم..سکوتی که مرا می ترساند..مرا به کویر تنهایی فرا میخواند! نگذار این گونه شود !

 

واژه هایم خفته اند ... تو زندگی بخش واژه هایم هستی ...

بر واژه هایم صور " حی " بدم !

این را بدان که تنها واژگانم با ذکر نام تو جان میگیرند...

 

دگر صبری برایم نمانده....

تنها دستان گرم تو ...بازگشت تو... مرا به زندگی بر میگرداند

 

واژه های عمودی ُ معلق ُ بی مقصد ُ بلاتکلیف.. !! .ایا  کافیست برای توصیف ؟

شاید بتوان انها را به قلب محبوب نشاند ! ایا می شود ؟

آخر میدانی "صاحب" اینجا نیست تا دلنوشته های غمگینم را ورق بزند...

 

 

 

 

"الهی ! از دردم خرسندم که درمانش تویی"

 

 

 

 

"دست نوشته ای از خودم "

 

+ ساعت: 11:52 PM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه یکم تیر 1388
چشمان بي كران تو ...!
 

در امتداد نگاه تو ...مغلوب وجود تو گشته ام !

چشمانت را بر من ببخش ...

اين بار با تو عهد مي بندم تنها يك بار ديگر بيا ! من به اين باهم بودن نياز دارم !

فقط يك بار ديگر در ديدگانم جاري شو ... ميخواهم اين بار هيچ كلامي را بر زبان نياورم و تنها به اعماق چشمان ژرفت بنگرم..

ميخواهم اين بار شانه هايت را محكم بگيرم و صورتت را با دستانم لمس كنم و فقط به چشمانت خيره شوم ...

و چه با شكوه است مادامي كه چشم هاي من ميتواند در درياي بي كران محبت چشمان تو غرق شادي شود...اما چه كنم ! اشك جاري ميشود ! با خود عهد بسته بودم سكوت كنم و حتي به چشمانم هم اجازه رسوايي ندهم..اما اشك ها برايشان رسوايي دل اهميتي ندارد ...!

نميخواهم حتي لحظه اي از چشمانت غافل شوم ..اما اشك هاي مزاحم مرا درمانده مي كنند...

ميخواهم اين بار تنها در ميان دستانت و اغوش هميشه گرمت جاي بگيرم..مي دانم اخرين ديدار است ..ميدانم ..!

چرا مي خواهي اين جشمان پر مهرت را از من دريغ كني ؟ بگو بر من بگو كه چه خطايي مرتكب شدم كه اين گونه  سزاوار هجران توام ؟

ايا خطاهايم را نمي بخشي ؟ يعني از من دلخوري ، محبوبم‌؟

نميدانم ..اما مرا ببخش بخاطر هر چه كه تورا ازرده خاطر ساخته مرا ببخش...چرا كه دل تو سزاوار هيچ ناراحتي نيست...دل تو هميشه بايد در اوج باشد ..در آسمان !

هر تصميمي داري انجام بده...اما ...تنهايم نگذار

تنهايم نگذار...من بي تو زنده نمي مانم ...روحم ميميرد اين را مطمئن باش!

دوستت دارم

 

گرچه مرا به باد فراموشي سپرده اي اما من دلم سخت شكسته است

گر ميتواني به داد دل از دست رفته ام برس

 

" الهي چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم "

 

 

 

دست نوشته اي خودم

+ ساعت: 5:11 AM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه چهارم خرداد 1388
سرود سقوط

 

به نام تو

به یاد خاطرات باهم بودن

 

 سلام...

 سلام های تو کجایند ؟ چرا به دستم نمی رسند ؟؟

 

در مغاک زمان در مانده ام ُدر کنارم نیستی ُ پس کی میآیی ؟

نوشتن در فراقت دشوار است ُجای خالی ات سخت در کنارم احساس می شود ُبیا ُ بیا تا دوباره تجربه ای از باهم بودن را باهم در اغوش بکشیم...!

بی خبری ! اما بدان  من همچنان سرود عشق الهی را می سرایم...

 

  نامه هایم همه را بدون پاسخ رها میکنی ! آیا این نهایت امر است ؟

بدین معنا که دیگر دوستم نمی داری ؟ مگر می شود من از شراب عشقت مست مست باشم ُ اما تو ...؟؟؟!!!

نمی دانم ُ اما اگر " ای محبوبم" چنین است زودتر این راز را بر من بگشای ...

تا من خاطرات بلاتکلیفمان را راهی گورستان کنم...

راستی اگر چنین است باید به فکر توبه نامه ای هم برایت باشمُ که ایا مرا می بخشی که نمی توانم بی تو بودن را تصور کنم ؟

چه کنم ؟ دوستت دارم محبوب من ! جتی اگر تکه ای از دلت هم برایم نباشد...!

 

باید فکر کنم...باید هر چه از تو دارم را در چمدانم جای دهم ُ اما گفته ها و نوازش هایت را چگونه به خاک بسپارم ؟

نه ! همه باید دفن شوند.

 

 

    چند روزی می گذردُ  از غروب سختی که بر سینه من و بر سقف اسمان نشست.بساط هر چه بوده جمع شده ...آری ! مطمئنم دیگر چیزی از تو به جای نمانده ...چمدان و چند ساک دیگر به همراه گل های خشکیده و چند برگ کاغذ...و البته دل زخم برداشته ای که گوشه ای خزیده است...

می خواهم همه را به آب پسپارم..به آب همین رودخانه...نظرت چیست ؟

به افق می نگرم...غروب غمناک ُ" بغض بلاتکلیف ُ "بهت بی معنا ُ "چشمان منتظر ُ" سکوتُ" خاطرات مرده و دیگر هیچ...همین است پاسخ یک عهد...

سایه ساک ها امتداد یافته اند و کاغذ های بی گناهی که امانت دار سخنان بسیاری بودند...

تردید دارم چه کنم ؟

 

   اخر می دانی دلم نمی آید یادگاری های تورا به آغوش آب پسپارمُ اخر اینان را همه تو لمس نموده ای..نه اینان سزاوار هلاکت نیستند ..این منم که سزاوار حضور جاودان در دلت را نداشتم ....

پس بگذار یادگاری هایت در این دنیا حضور داشته باشند...

مرا ببخش اگر

همیشه تصور  و وهم حضورت در ذهنم را زنده نگاه داشتم...

 و ببخش اگر

آمدم چند برگی ا از دفتر سرنوشتت را ، ناشیانه خطی خطی کردم

 

  مرا ببخش اگر دوستت داشتم

من سزاوار این سقوطم

خدانگهدارت بهترینم   

 

 

 

 

" دست نوشته ای از خودم "

+ ساعت: 11:54 PM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
تولدم مبارک...!

 

 

     در امتداد شب... هنگام دعوت یک سفیر یکتا...

در فرق شب...به مورخ گذر چهارده ستاره ، چهارده یوم از دومین سیاره ، پس از فرود فروردین و صعود صور اردیبهشت ....

پارسیان به اکرام زبان پارس کهن، از ردیف بهشت نامیدنش..

از سمت و سوی آسمان ، پس از مهر تاییدعالم زر ، رهسپارش کردند در جاده ای از جنس خاک و زمین ...و بنت بدون هیچ کوله باری از گذر روزگار ، سبک ، بر مهد زمین نهاده شد.

بال هایش را از او جدا نمودند و جاده زمین را برایش نشانه...

طفل پایین را نگریست...شاید بی شباهت با یک سقوط از اوج و عرش به عمق و فرش نبود...اما پروردگارش به او عهد بازگشت را داد...

   در آغوش فرشته ای از جنس خاک سرود گریه هایش را سر داد.

در فکر این بودند که او را چه بخوانند...واژه ای  در خطوطی  از قلوب نقش بست...

رایحه ای داشت از جنس آسمان و باران ، در خطی از شب...

در نهایت ُ بنامیدنش ریحانه وخطاب به این نام ، قدم در هستی نهاد...

 

 

   وکنون این ریحانه منم...

شایدآسمانی بودن را از خاطر برده باشم ... اما مشتاق آسمانم

در جوارسراب ایمان ، عطشانم و به دنبال چمشمه ی ایمان میخواهم سیراب شوم

در جست و جوی حقیقت هستم تا آن را دین بدانم و راه  رفتنم..

 

امروز را گرامی می دارم..

چرا که سالروز سفرم است..سالروز تولد در این دنیای صغیر و پر رمز راز...

تولدم مبارک ...باشد که روز تولد ورودت به حقیقت باشد ای اهل بهار و از دیار اردیبهشت...

 

" الهی ! ریحانه ی اردیبهشتی را ، در رایحه ای از بهشت مست بفرما "

 

 

+ ساعت: 2:0 PM | سلطان شب:  ریحانه 


سه شنبه هجدهم فروردین 1388
آسمانٍ بن بست !
 

 

  آسمان عمیق ترین رنگ سیاه را شیهه میکشد ...پرده ای به رنگ شب !

 قدم می زنم زیر سقف این شهر ...در حاشیه ای از جاده، در امتداد خط سفیدی که کم و بیش رنگی از آن به جای مانده ...قدم میزنم و صوت قدم هایم ، پیچش شگفتی در آن سکوت خوفناک ، بر جای می نهد.

  هجوم چندین ابر سیاه ، خلوت آسمان را برهم میزند ...و آسمان چه اندوهناک می نوزاد غرّش رعدش را ...!

  قطرات باران با نفرت وصال خود را بر زمین ابراز می کنند...سریع و بی احساس ...، صورتم نمناک شده و شاید اشک هایم در بغض شکسته آسمان غرق گشته...

 خیس از آسمانم...قدم می زنم در حاشیه ی جاده...

آیا می شود بغض دل را به سانِ آسمان شکست ؟

اما کسی چند صباحی پیش ، قلب و احساسم را شکست...آنها را ز من ربود ... و من آنها در جای دگری یافتم، که غریبانه بر زمین خزیده بودند و ردپای کفش آشنایی بر آن حک شده بود...

   آری ! آنجا قلبم از بها افتاده بود ...کنون بغض خاموشی به زیر رگبار این آسمان،تهدیدم میکند.

واژه های کلام در میان گلو مرده اند ...

   آسمان یکه تاز ، ساز ِ رعدش را می نوزاد...و خاطرات در خاطرم نقش می بندد ...لبخند بی رمقی در میان اشک های بی مقصدم متولد می شود....اما اندکی بعد گویی خاطره خوشی ها به آخره خط رسیده باشد، لبخند محو می گردد ..و انگار اصلا این چهره تبسمی به خود ندیده است .

پاهایم توانایی ایستادن را ندارد...تکیه گاهم ، کنون این سپهر گریان است...

خیسم...خیس از بازی بد روزگار...

 

جاده بن بست است ...

این را در تابلوی سرخی خواندم که با خط ناشیانه ای نوشته بود...بن بست

اما به حال من چه فرقی دارد ...؟ من که مقصد ندارم..باز هم باید پیش بروم..باید قدم بزنم...

باران باز می بارد و خاطرات با رژه ی  سختی می تازد...

تصویر قلب شکسته..همه امیدهایم  را درهم می شکند...چشمانم به سمت قلبم میچرخد..جای خالی اش به خوبی احساس می شود... باد سرود زوزه اش را ژرف تر میخواند ...

تابلو :  ۱۵کیلومتر به انتهای جاده...!

چه فرقی میکند..!

درختان با نوای باد می رقصند و گویی مرا بدرقه انتهای جاده می کنند..

 

۱۰کیلومتر به مرگ ...!

 

می روم...من باید تا انتها بروم... آسمان پر از سکوت فریاد می شود...

ماه سپید هم شاید سیاهی طلب می کند ..چه کسی میداند ؟

 

۵ کیلومتر تا مرگ...تا انتها...

 

فریاد میکشم، اما کسی نمی شنود...چشمانم می سوزد، اشک طلب میکند ..اما مشک اشکی باقی نمانده ....آشیانه ای باقی نمانده...

و عرض میشود :

بن بست...

.

.

مرگ

 

 

 

الهى در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده

" الهی آمین "

 

 

 

 

"دست نوشته ای از خودم "

+ ساعت: 4:2 AM | سلطان شب:  ریحانه 


چهارشنبه پنجم فروردین 1388
دیار محبوب
 

 

نمی دانم چه کنم ؟

تو بر من پاسخ گوی...

 

چگونه...؟

چگونه ترک این دیار کنم ؟

چگونه گویم وداع ای یار محبوبم ؟

چگونه خاطرات را محکوم به خط خطی کنم ؟

یادگاری ها را ماندگار نکنم ؟

چگونه کوله بارم را از میدان دنیا بربندم ؟

به راستی ...

از این دیار ُ چگونه رخت باید بر بست ؟

 

دیار را شاید ُ به سختی شود کاری کرد ! اما یار را چه ؟

مگر می شود ؟ در نبود او اندیشه سفر کرد ؟!

چشمانم را بسته ام ویاد تو را در افکارم نقش بسته ام

و در یاد تو ُ در آغوش نبودنت سخت می گریم ...

 

امشب ُ سخت ُ دلم تنگ است ...

اما...

این دل را باید دریدُ که دگر جای دلتگی نیست ُ رخت این دل را باید بربست ...

دیرم شده است ُ سفر نزدیک است و برایم تنها غرامت مضاعف یک خاطره مانده است .

 

 

"الهی ! به سوی تو آمده ام ُ به حق خودت ُ مرا به من برنگردان "

...الهی آمین ... 

 

 

"دست نوشته ای از خودم "

+ ساعت: 6:41 PM | سلطان شب:  ریحانه 


شنبه دهم اسفند 1387
خلوت شبانه

 

در  خلوت  شبانه  مستانه شدم

ز یاد  یارم باز سویش روانه شدم


در  خیالم   او   را   کنارم   دیدم

در خواب با او باز  همخانه شدم


 در خوابم  او را در نگاهم دیدم 

بهر دیدارش  باز  دیوانه  شدم


 مستانه در گردش و هم رقص با او

مست ز اینکه با او  هم پیمانه شدم


 در  چرخش  کلا‌مم  او  را  خواندم

بهر نام و یادش   باز  بی بهانه  شدم


در   گلستان   وجودم    ‌گل   را   یافتم

بهر روی و بویش  وارد مِی خانه   شدم


 صدایش بهردرمان دل ویران آمد به یادم

بهر  صدایش  باز  با  صدایم  بیگانه  شدم


در   محراب   دلم   بی خواب   شدم

دگر  نبود  در  خیالم  من دیوانه شدم


دیوان  شعر  را   بهر  دیوانگی   سرودم

 ز هجران یار و بی اختیار شاعرانه شدم

 

 

 

" دست نوشته ای از خودم "

+ ساعت: 6:14 PM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
حکم سکوت

شعـر مـنم  ، دیوانـه منم

مشعر منم ، مستانه منم

 

با که گویم این فریاد  سکوت

چه کنم  با این بیـداد  فلوت

 

مجنون ز عشقم ، گریان منم

خون  ز  فراقم  ،  هجران منم

 

در  معـبد عشـق ، گدا  منم

در سرزمین بهشت ،فدا منم

 

هم نوازی ندارم ، تک نواز منم

هم  آوازی ندارم ، تک آواز منم

 

چه کنم با این درد ، پریشان منم

رگِ  پر  ز   خون  ،  شریان  منم

 

راه چاره ندارم اندر این قلب بی قرار

بیچاره  از این دچار ،  عقل اندر فرار

 

احساسم،اوست که میگوید:به جلو پیش

پاسم می گوید که ایست  ،  مات و کیش

 

در  این  احوال بودم  که  نوشیدم  شرابش

ندانسته از بهر شیرینی اش شدم خرابش

 

اینجا  زبانم   دگر  یاری   نمی کند

قاصر  از  وصفش  کاری  نمی کند

 

در قلعه دیوانگان ، دهند حکم یگانه پرستی

حکم  اظهار بی خبری از اسرار لانه مستی

 

 

 

"دست نوشته ای از خودم"

+ ساعت: 3:58 AM | سلطان شب:  ریحانه 


پنجشنبه سوم بهمن 1387
گهواره خاکی
              

گفت : خدایش بیامرزد...

آری باردگر یکی از بندگانش را به اغوش خود بازگرداند...

گرداگرد قبر  او حلقه زده بودند، هر از گاهی صدای گریستن و شیونی از کنجی شدت می گرفت و بعد صوت ، کم کم به خاموشی میرفت....و داغ دل دیگری تازه میشد...

او را میان خاک سپردند ، فردی خیلی  آرام پیشانی اش را بر خاک نهاد و بوسه ای را به ارمغان تقدیم نمود و با صدای لرزنی زمزمه کرد : " ای خاک امانت دار این عزیز از دست رفته باش ! "

شاید خاک هم ، از آن اشک هایی که از گونه های عزاداران می لغزید و آن را نمناک می نمود ....غمزده شده بود...خاک به روزگاری اندیشید که همین انسان های رخت بر بسته  ، روی سینه ی داغش مغرورانه قدم می زدند و خاک زیر پای خود را بی ارزش می شماردند...اما حال همان انسان ها  در اغوش خروارها خاک ارامیده اند ... وحال خاک است که امانتداری می کند..

در میان جمع مبهوت بودم " یعنی او دیگر درمیان ما نیست "

در آن انبوه جمع ،جایی چشمانم به روی خاک ها توقف کرده بود ، هنوز هضمش برایم بسی دشوار بود ، هرکسی چیزی می گفت : " انسان خوبی بود ،خدا بیامرزدش " دیگری گفت: " سخت جایش خالیست" و صدای گریستن فردی شدت گرفت ....

در دل گفتم : "خوش به احوالش، که از این شهر و تعلقاتش دل کند و رفت..! رفت برای پروازی در میدان آسمان ...

اما به راستی شاید این گفته ها ، بهانه ای بود که دل برای غم فراقش میتراشید...

برای فراق انسانی که اکنون باید بگوییم رختش را از دنیا بربست و در آغوش فرشته ملک الموت به دعوتنامه سفر آخرت ، پاسخ گفت ...

جمع اندک اندک پراکنده شدند...اما هنوز چند نفری در گرداگرد گهواره خاکی اش ، اشک تقدیم می نمودند.

یک انسان دیگر کتاب تقدیرش به انتها رسید...شاید این هشداریست برای من ...برای تو... آیا مادامی که من وتو هم به سرای خاکی دعوت شدیم کسی بعد از ما میگوید " جایش خالیست" ، " یادش گرامی"، " روحش شاد "

شاید باید به این جسم بی روحی که اکنون در آغوش خاک آرامیده است ،مفتخر باشم چرا که حداقل زیباگونه زیست و اکنون دل ها برای وجودش سخت تنگ است ..

هشداری برای حقیقت از یاد رفته ،هشدار برای مساوات اینکه تو و آن شاه و آن گدای کوچه نشین همه در نهایت در یک کعبه خاکی هم سفر می شویم و مهم آن است که بعد از سفر از این دنیای غدار ،هم سفرهایمان چگونه از ما یاد کنند...!!

 

" بار الها  ُمشتاق آغوش و بازگشت به ملکوت تو هستم ُ مرا دریاب "

"اگر اجابت شد و من هم رخت بربستم ُ اشک مریزید ُ که به دیدارش رفتم "

 

 

" دست نوشته ای از خودم "

+ ساعت: 7:0 PM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه شانزدهم دی 1387
احساس ناخوانده ...!!!

 

   آه ! دقیقا نمی دانم از کی نفوذ کردی در افکارم ، در بزرگراه دلم و در کوچه پس کوچه های قلبم ...

فقط می دانم ، لحظات خوب و پر خاطره ای را درکنارتُ بدون هیچ افکاری گذارندم.

اما ...اما تو یک روز آمدی و برای وداع ، کلام " خدانگهدارت " را با آن صدای دلنشینت بر من روا داشتی و آنگاه بود که پتک عظیمی بر سرم فروریخت...دلم به جوشش درآمد می سوختم...بر خود به اعتراض فریاد می کشیدم: چرا این گونه بر خود می پیچی ؟

و آنگاه بود که فهمیدم من به تو وابسته شده ام ..وابستگی ایی با طناب های قطور و محکم.

تازه فهمیدم چه حس زیبایی نسبت به تو دارم...اما... کی ؟

تو در کنارم بودی و من در آرامش ...تو را حس نکردم.چون نمی دانستم آرامش درونم وابسته به وجودت بود.

تو را حس نکردم افسوووس...!

تو رفتی و آسمان و زمین بر سرم مسلسل بار بارید...

تو را حال فهمیدم ...تو آرامش من بودی.

کجایی ؟با توام..من به تو وابسته شده ام..می فهمی یعنی چه ؟

یعنی لحظه ای بی تو آرامش ندارم...چیزی را گم کرده ام...

 

چرا اینگونه با تاخیر زمان..چرا اینقدر دیر...براستی که ناگهان، خیلی زود ، دیر می شود.

 

ای مهربان من...که در کنارم بودی و برای آرامش من حتی کلامی بر من روا نداشتی که ناگاه ازرده خاطر نگردم.. از خود و احساس با شکوهت گذشتی ....تو برایم اسوه ی ایثاری !

من به تو نیاز دارم...هر کجا هستی نمی دانم چگونه ولی این ها را بخوان و به داد دل از دست رفته ام برس..حالم جالب نیست.

 

الهی ! مرا از بند این وابستگی ها رها کن

و یا مرا درد هجران نفرما

"آمین"

 

 

 

" دست نوشته ای از خودم "

 

+ ساعت: 11:40 PM | سلطان شب:  ریحانه 


چهارشنبه چهارم دی 1387
کعبه دل در طلب طواف

 

  بار دیگر ، حالی دگر شدم...ز حال دنیایی خارج و تر زاشکان شدم..سیرت و صورت نمناک و زبانم ملتمس برای یک طلب...

زبان می چرخید و سخن می گفت و چشم ها برای همراهی می بارید...آی میبارید...

اما اشک ها از جنس همیشگی نبودند...انگار زلال تر و بی ریاتر بر روی گونه ها می لغزیدند و زبان گونه ای ملتمسانه تر تضرع می کرد...

بهر چه بود این حال شگفت ؟

پیشانی در سجود یگانه معشوق،برخاک بوسه میزد ...

خانه اش پر ز میهمان...همه در گردش و شکر و سپاس از میزبانی و مفتخر در ظرف بی ریایی بر میهمانی او...

همچون ملائک سفیدپوش...کبوتران عطشان پرواز...

تشنه توبه و چشم به رحمت بی کران بی شمارش...

همه هم رنگ...از یک رنگ...زیباترین رنگ بشر..همه رختی از سفید...همه در لباس آسمان و عرفان...در کسوت عروج و معراج...

آتش دل امانم را بریده ...من لبانم سخت خشکیده..تشنه پروازم..عطش لمس کعبه سیه پوش، کعبه دلم را هوایی کرده...دلم ارام و قرار ندارد ، چشمانم در انتظار دعوت نامه ای از سوی میزبان کعبه.....نامه ای ندارم.

می دانم قصور از من است ...نامه کم فرستادم ..

الهی ! طلب طواف دارم از حضور کبریایت..اذن دخول !اذن طهارت و بار دگر متولد شدن...

آری کنون عشق را درک کردم و می خواهم بیایم برای عبودیت ، برای دیدارت...

الهی ! اخرین فرصت را از من مگیر...!

سرآمد نیستم همچون دگر بندگان ممتازت...

یک بنده خطاکار پشیمان ، اما امیدوار به رحمت بی کرانت و عاشقم به ذات احدت

آری به جرات خود را عاشقت می نامم...

 

کعبه دلم در آرزوی وصال به توست....مرا دریاب ...بارالها...!!

"اللهم الرزقنا توفیق حج بیتک الحرام "

آمین

 

 

 

   " دست نوشته ای از خودم "

 

+ ساعت: 11:0 PM | سلطان شب:  ریحانه 


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
بهانه سرودن
 

مگر نمی دانی هیچ عنصری در طبیعت بدون علت پدید نمی آید ؟

چه رسد به مقام واژه ها ....شعر و شاعری

 

مگر می شود

بدون دلیل نوشت ؟

 

پس بدان تنها دلیل رقصیدن و بالیدن قلمم هستی ...تو تنها دلیلی برای سرودن و خط خطی کردن کاغذ های بی خط ...

بی تو نفس کم میارم..ریتم نفس هایت آرامش من است...

با من نفس بکش...

بگذار گوش هایم ، زیباترین موزیک دنیا " صدای نفس هایت " ،" دلیل ماندنت" را بشنوند ...

 

نفس بکش ...

 

بگذار دلیلی برای نوشتن داشته باشم ...

می نویسم و نامت در افکارم رژه ی سختی دارد..آه که دلتنگم

ای زیباترین بهانه ثبت جوهر قلم ، بمان تا قلم بماند !

دوستت دارم به نهایت نفس هایت....پس بشمار !

 

 

  الهی ! نفس هایم را در نفس هایش ُ غرق فرما... 

"  آمین "

 

 

    "دست نوشته ای از خودم"

 

+ ساعت: 11:0 PM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه یازدهم آذر 1387
برای تنهاترین " تو "
 

 ... بسم رب العشق ...     

 

 می نویسم فقط برای تو ...

برای واژه ی کبریای تو ...

   برای تو عزیزم ...برای تو سلطان وجودم ...برای تو که تنها دلیل تپش تند قلبم هستی ... برای تو که امیدم هستی ... برای تو که تنها نقش اول در فیلم نامه حیاتم هستی ... برای تو که وجودت با وجودم پیوند دارد ...برای تو که یگانه معشوقم هستی ...

برای تو محبوبم ، معشوقم ، افتخارم و زندگی ام...

 تا انتها تکرار واژه ها برای تو...فقط توو....

   می بینی برای وصفت ، واژه کم میارم ...پس بیا که تنها تو را نظاره کنمُ چرا که در قاب عکس نگاهم وقتی ظاهر شوی خیلی چیزهارا می بینم که باید احساس کنم..وصف ناشدنیست...واژه ای وجود ندارد..

  تا کی صدایت کنم..تا کی برایت بنویسم...ثانیه ها از دستم ٬درمانده اند !!

  ای کاش صدای کوچکی از تو می شنیدم که می دانستم نوشته هایم را می خوانی آنگاه تا اخرین لحظه حیاتم برایت می نوشتم و سخن می گفتم....

اما کنون نامه هایم بی نشانی اند..اما تو بخوان ..!

من از نوشتن دست برنمی دارم..آنقدر برایت می نویسم تا در نهایت تمام سخنانت را در یک کلام خلاصه کنی و بر من تقدیم بنمایی....در انتظار وصال واژهایت...

بازهم من راضی هستم.

این بار بی پروا می گویمت....ساده اما ژرف...دوستت دارم!

 

الهی ! بگذارُ  بار دگر این قلم ُ در فراسوی کاغذ برقصد.

" آمین "

 

 

    "دست نوشته ای از خودم"

 

+ ساعت: 2:7 AM | سلطان شب:  ریحانه 


پنجشنبه هفتم آذر 1387
عهد شکنی !

 

 

ديشب خواب ديدم خواب پريشان 

در خواب محبوب امده بود به دل ميهمان

 

همراه او يك برگ و امضا نشانه عهدمان

برايم خواند و گفت تا باشد يادمان

 

بند يك ! باهم باشيم تا اخره عهدمان

تنها نگذاريم ديگري را يك در ميان

 

امضا كرديم بند ديگر نوشتيم با واژگان

عهد بستيم دست در دست هم بريم تا خط لبنان

 

گفتيم باشد هر جا باشد مي رويم توأمان 

 عهد بستيم زنده نگاه داريم عشق مان

 

گفتيم هدف واحد است و ان هم نردبان 

 مستقيم با هم مي رويم تا به اسمان

 

معراج و عروج را درك كنيم تا مرز ايمان

شايد شود مقبول در درگاه رحمان

 

امضا كردم گفتم باشد جان جانان

اما تو مكث كردي و نگاه به دو چشمان

 

شك كردي در تاييد بودي نگران 

 نوشتي بند ديگري به برگه پيمامان

 

اما چه سود كه خود نوشتي و كردي تمام 

 نخواندي و ندانستي حرفم ماند ناتمام

 

نوشتي دنياي اخرت باشد قرارمان

دستت را كردي ز دستان

 

گفتم پس چه شد عهدمان

چه شد سفر تا به لبنان

 

خنديدي و گفتي بازي بود خواهر من 

 ديگري در انتظارم است خواهر من

 

گفتم دوستت دارم برادرم هنوز

پيمان نامه را دارم برادرم هنوز

 

دعايت ميكنم براي اسماني بودنت 

 دعايم كن تا زنده بمانم بدونت

 

پريدم از خواب ،خواب پريشان

صورتم خيس بود خيس از اشكان

 

برايت در دل زمزمه كردم تا بماند 

 " فقط قراره اخرت را يادت بماند "

 

 

+ ساعت: 6:38 PM | سلطان شب:  ریحانه  | 


جمعه یکم آذر 1387
امروز یارم باش نه فردا !!

 

بیش از این خوش نیست غیبت ای یار

شاید عجل ندهد مرا بیش از این مهلت ای یار

 

آری من اکنون به تو نیاز دارم ..امروز نه فردا...

    هراسانم از اینکه مهلت حیاتم به پایان برسد و مرا به دانه های خاکی بسپارند ...هراسانم که کتاب تقدیرمن کم صفحه بماند و ناگهان برگه های سفید تمام شود و مهر تایید سفر را بر آن حک نمایند ...

    آنگاه تکه سنگی که بی نشان معلوم نیست زاییده کدام کوه و صخره است را بر سر مزارم می گذارند و کاتب به جای شادروان می نویسد غمروان جوان ناکام...

  وشاید آنگاه سیل اشک تو،سنگ قبرم را نمناک کند و نامم با اشک هایت مطهر شود...اما نه!..من به آن سیل اشک  بی نیازم.. به سیل اشکی که در فردا جاری خواهد شد..!

 من امروز ..امروز از تو تنها چند قطره اشک شوق دیدار می خواهم...

آنگاه شاید توده ای گل سرخ بر مزارم به ارمغان آوری..و سنگ قبرم با گل های سرخت که شاخه هایش دستان تو را لمس نموده ، مزین شود..دسته گلی که در فردا رشد کند و قبرم را سرخ کند را نمی خواهم... من فردا را نمی خواهم...

امروز...امروز با یک شاخه گل ، درقاب چشمانم جاری شو ...امروز نه فردا !

   ومن طومار نوشته هایی را که فردا برایم می نویسی را نمی خواهم..برای آگهی ترحیمم ُ برای نوشته سنگ قبرم...دردل های شبانه ات ...را در فردا نمی خواهم..

راضی ام که سنگ سفیدی ، سفید همچون کاغذ دلتنگی که دلش مملوء از گفته است اما توان گفتن را ندارد ، باشد.

امروز با چند واژه که از رقص زبانت ، با صدای دلنشینت ، از اعماق وجودت ، در دل کاغذ نوشته شود را می خواهم...

به فکر فردا نباش، به دادم برس..

هراسانم که عجل ندهد مرا بیش از این مهلت...!!

 

 الهی...! بلیط سفر را تمدید فرما...برگه سفید می خواهم عطا فرما !

" آمین "

 

 

      "دست نوشته ای از خودم"

+ ساعت: 9:36 PM | سلطان شب:  ریحانه 


چهارشنبه هشتم آبان 1387
خط خاطرات
 

می خواهم چند واژه ای را بر صف کنم...

می دانی که این ها همه ز دلم می تراورد و اکنون این دل برای نوشتن این چندین واژه ، نام مخاطب را می خواهد...

چه بگویم ؟

ای دل بنویس که دلتنگم...برای " او " می نویسم.

دلم کشتزار خشکیده ای گشته ..نه بارانی می بارد و نه نسیمی می وزد.

درختان و شاخه هایی خشکیده و ساکن در هوا معلق اند و متمایل به سمت زمین ...

آه ! روزگاری این دل ویران شده ، چه کاخی بود. تا چشم کار می کرد سبز بود و با طراوت ، شاخه ها هم رقص با نسیم و پای کوب با نوای باد...

آسمان آبی بود و زمین هنوز خاکی که سبزی را می پذیرفت.باران مشتاقانه دانه هایش را نثار چترهای درختان می کرد و برگها قطره ها را به بازی می گرفتند وشبنم ها چه کودکانه به سوی زمین سُر می خوردند.

نمی دانم انتخاب او اشتباه بود یا رفتار من !!؟؟

همه چیز در ابتدا تصاویر زیبایی است و ما دلگرم و دلخوش می شویم به آن تصاویر ابتدایی آشنایی...

دست در دست هم می دهیم و گام به گام خاطرات را باهم اجر چینی می کنیم و آنگاه که برج خاطراتمان به اتمام رسید ، دستان را از هم می گشاییم و باید طبقه به طبقه خاطرات را با اندوه به تنهایی یادآوری کنیم...

آه...! دلم تنگ است...دلم باران عظیمی می خواهد که این همه اندوه و دلتنگی را بشوید و ببرد ، بارانی که سیل شود و این برج عظیم خاطرات را تخریب کند و از ریشه برکند،

آخر می دانی آنقدر از پله پله های این برج بالا و پایین رفته ام،آنقدر لحظه های خوش را یادوآوری کردم که همه را از بَرم..اما در نهایت وقتی خاطرات خوش به پایان می رسد یکباره نبودت سخت مرا درهم می شکند.

بیا این دستان را بگیرو مرا از زمین بلند کن و عهدی ببندیم جاودان...و یا نه

بیا باهم دعا کنیم تا که سیل جاری شود و خاطرات را با خود ببرد....

بار دگر به این جمله زانو می زنم :

بار خدایا !! اگر جدایی قانون است ,اشنایی را درهم بشکن...

 

توانم برای وداع کم است...چه خوب بود اگر اشنا نمی شدیم ..یک آجر را با دستانمان نمی سخاتیم و تو در دفتر سرنوشتم نقشی نداشتی...

اما افسوس که اینها همه گفتار است ارزو!

حال دفتر حیاتم ، تقدیرم ،صفحات بسیاری اش با نام تو رقم خورده و سیاه گشته ...

 

سیل جاری شو  وهمه این سیاهی ها را بشوی

"آمین"

 

 

  "دست نوشته ای از خودم"

 

 

+ ساعت: 5:0 PM | سلطان شب:  ریحانه 


دوشنبه هشتم مهر 1387
صحنه نمایش معاشقه
 

یک نمایش باشکوه غروب آفتاب..

آسمان غرق در انتخاب رنگ های آتشین

و امواج دریا در افت و خیز...

و اهنگ پس زمینه این سکوت کبریا، نوایی از صدای موجین امواج ،...

این نمایش عظیم را برپا داشته اند .

حتی لحظه ای این امواج آرام و قرار ندارند و چه عجیب خود را بر صخره می کوبند و با چه اشتیاق و تلاشی چنگال خود را بر ساحل می فشارند .

 اما باز بر بستر خود باز می گردند و ساحل ساکن در جای خود به عاشق دلباخته خود ، دریا ، چشم دوخته است.

من و تو .... آری من و تو اکنون در فرش دانه ای ساحل نشسته ایم و تنها تماشاگران این نمایش باشکوهیم.

آسمان رنگ به رنگ می شود ، انگار در انتخاب رنگش تردید دارد ...ا

چه نمایش با شکوهی برای وداع خورشید و تاجگذاری ماه است .

دریا همچنان موج هایش را به ارمغان بر ساحل می نوازد ُُُ پاهایمان نمناک شده است .

دستت در دستم است ...فشارش می دهم ...احساسم را درک کن ...

آری در این معاشقه دریا و ساحل ...

بیا من و تو هم عشق بازی کنیم.

 

 

+ ساعت: 4:35 PM | سلطان شب:  ریحانه 


پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
آدم یا انسان !؟
 

توی یه جای تنگ و تاریک              

تنهای تنها منتظر وصال نور

با نوای آهنگین گریه در آغوش فرشته آمد ُ در پوشش غنداق سفید...

 شد کودک...جوان شد ُ انتخاب نمود و ازدواج کرد

شادی کرد و عشق ورزید...

بزرگ شد و پیر گشت و در پایان گفت خداحافظ دنیا

 

خود او دیگر نگریست و خود او برهنه نشد

برایش گریستندو او را ملبس کردند به پارچه سفید

باز به یه جای تنگ و تاریک او را محکوم کردند...

 

آسمان شاهد این زندگانی آدم بود

 

در آن هنگام که طفل کوچک در محفظه ای محبوس بود ،چرا همه در انتظار اویند...اما هنگام بدرقه چرا این چنین او را در خاک محبوس می کنند و دیگر بدون هیچ انتظاری ،شخص را می سپارند به ذرات خاک....؟؟!!

مگر این انسان چه کرده در این لحظات اهدایی به او...

آیا او زیبا زیست یا در نقاب زیبایی؟؟

آدم بگویم یا انسان..راستی از کی این دو واژه تفکیک شده است ؟ مگر این دو واژه در یک موجود خلاصه نمی شود !

بار خدایا چه بلایی بر سر این ادم ها و انسان ها نازل شده است؟!

ای کاش همان طور که خود را  آماده می کردیم برای ورود به دنیا ..خود را برای رفتن هم اماده می کردیم..اخر مگر غیر از این است که هر آمدنی رفتنی هم دارد...

همین!! کلام ختم می شود وقتی که درچاله ای با دیوارهایی از جنس خاک قرار بگیریم !

شگفتا ! و چه خوب چنین واژه ای وجود دارد که من از آن برای بُهتم بهره جویم ..واقعا شگفتا !

انسان و شایدم آدم ...موافقی با واژه (موجود ) ؟؟

چرا که این کلام شامل هر دو می شود..

این موجود  ، بعد از پای بر عرصه دنیا ..بعد از هجران از خانواده ...بعد از تشکیل یک خانواده...

به دنبال منزل هایی با دیوارهایی از جنس بلور..اخر تو بر من بگو..چنین موجودی چگونه خود را حاضر می کند برای یک اتاقک قدی بدون چراغ و شعله ای...

و این است تناقص ...!! که مرگ آمد و واژه مرگ بنا گردید.

چرا که این موجود، امکان ندارد از برج ها و ساختمان های سر به فلک کشیده و عمودی رو به آسمان ،که گویی ابرها را در هم شکسته است دل بکند و در اتاقک قدی و افقی سکونت گزیند ...

پس در این هنگام است که اختیار از او گرفته می شود ...

ای کاش مخترع واژگان من بودم ! می دانی چه می کردم ؟؟

واژه مرگ را ا هم می گسستم و شاید واژه ای همچون پرواز را جایگزین می کردم در فرهنگ لغت.

اما این کلام در همه جا وارد نیست ...

ای دوست برای همین می گویم قبل از گرفتن اختیارت و به اجبار ملبس کردنت به پوشش سفید ...خود را اماده بالیدن کن که آنگاه پرواز بر تو رواست  نه مرگ...

 

طواف و احرام را ببین..به این روشنی بالیدن و پرواز کردن را به ما می آموزد ..با پوششی سفید...

اما شاید این موجودات در حال گردش به دور کعبه خیال پرواز ندارند و تنها با افزودن واژه ای در ابتدای نام خود ، خود را مجهز می کنند به بال های مصنوعی...

اول، پرواز را در کعبه دلت بیاموز و بعد با پروازی شگفت انگیز در طواف کعبه خدا در آی...

ای موجودات و ای انسان ها و ای آدمیان

بیایید سفید پوش باشیم آماده باشیم و مشتاق سفر ..سفری از نوع پرواز..

 

"دست نوشته ای از خودم"

 

 

+ ساعت: 7:7 AM | سلطان شب:  ریحانه 


چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387
در خلوت خود به دنبال نشانی خدا !!
 

باز همسایه ام دیوار شد ، باز هم کلامم سکوت شد و باز یه تنهایی محکوم شدم...

آری اکنون همراهانم آجر است و نوای بی صدا...

افکارم در خود می پیچد و از آشفتگی اش می نالد..هر فکري در سرم جریان می یابد اما همه اشان به یک کلام ختم می شوند ، به واژه ای آشنا اما غریب...واژه ی خدا !

آری شاید برای تو هم آشنا باشد ذکر این واژه ،اما به راستی غریب نیست ؟

راستی شماره تماس با خدا را گم کرده ام ، آدرس و نشانی اش را هم همینطور! تو چی داری به من بدهی ؟؟

 

خدایا می خوام با تو تماس بگیرم و می خواهم در خانه ات را بکوبم ! تو تنها واژه ای هستی که در نهایت ، من به آن ختم می شوم..

خدایا واژه های صغیرم را ، در برابر کبریایت ببخش...

 

خدایا افکارم و اراده ام به من دروغ می گویند، می دانی بر من چه روا داشته اند ؟

می گویند نشانی خدا را گم کرده ای ؟؟

حال و حواسم پریشان است ...در ژرفای وجودم پیاله ام خالی گشته..

در اتاقک را باز می کنم و در جاده قدم می گذارم..از همسایگی با آجرها و سکوت خسته شدم.

آری ! در جاده ی بیابان ُ بی مقصد ، ردپا یادگاری حک می کنم ... به دنبال نشانی خداااایم.!!

بر زمین از فرط خستگی می افتم ، چشمانم آسمان را زیبا می یابد و آن را تنها قاب عکس برای دیدن بر می گزیند...

و انگار چیزی در درونم به جوشش درآمده باشد دوباره برمی خیزم و به راه می افتم...عظمت آسمان را در می یابم که چه صغیر است در برابر آن آشنای غریب!!!

پیرمرد افتاده ای را در گوشه ای از جاده می بینم...نزدیک تر می شوم..نقش لبخند دلنشینی بر روی صورت پیرمرد طراحی شده ..چه زیباست ! چشمانش در امواجی از چین و چروک نمایان است..هراسان به سویش می روم و نشانی خدا را از او می پرسم ...

پیرمرد به آن لبخند کم رنگ چهره اش جانی دوباره می بخشد و لبخند عمیقی که لطافت و رضایت را در بردارد،به من تقدیم می کند .......و ثانیه های اندکی را با سکوت معنا دارش می گذراند و بعد از مکثش با صدایی از تارهای صوتی که لرزش های زندگانی را بر خود دیده ، به من می گوید :

مستقیم برو...نه به آسمان نه بر زمین و نه بر زیبایی های اطرافت بنگر...مستقیم آدرس خداست ....

 

آری ! روزگاری از آن داستان،که خیال می کردم خدا را گم کردم، سپری شده است ...اما اکنون با این قلم بر تو می گویم در خلوت خود ، دریافتم چه عجب خود را گم کرده بودم و حضور خدا را حس نمی کردم .

من هم بر تو از کلام آن پیر خدا می گویم: مستقیم برو و خودت را پیدا کن تا حضور خدا را در کنارت که حتی لحظه تو را فراموش نکرده است ،لحظه ای تو را تنها نگذاشته است ،احساس کنی و دریابی...

خدایا با این واژه ها نمی توانم سپاس همراهیت ،یاریت،کمکت و کبریایت را دهم.توانم اندک است و این توان اندک در شکرت را بر من ببخش..

 

به خود می بالم که چه مفتخرم که با این توان اندکم ، تو با آن عظمت را دارم.

و حال است که واژه تنهایی را خط خطی می کنم چرا که کذب است ..تو با منی ...

وجودت سراسر وجودم رو احاطه كرده ...حضورت را همچنان حس می کنم.

"شکر"

 

 

                 " دست نوشته ای از خودم "

 

 

+ ساعت: 6:14 PM | سلطان شب:  ریحانه 


شنبه دوازدهم مرداد 1387
سرگذشت یک عاشق !!

 

عشق مقدس است در فاصله ھا...بیایید  قداست را حفظ کنیم...

 

 عاشق شد..حیران و  ویران و آواره گشت...سر به بیابان زد ...به در گاه خدا سجده ھا کرد...

گریان و پریشان شد...ز آسمان خواست وصال را.....

شعر سرود ...عشق ورزید...پیاله ای وجودی اش را سرشار از مهر  و عاطفه کرد...

و گاه گاهی از فراق بر زمین و آسمان ناسزا تقدیم می کرد.... ز فراق نالید...

ز جدایی... زانتظار...نالید  و رنج کشید.

لحظه ای دیدار یار را آرزو می کرد...لحظه ای شنیدن صدایش را... و آن لحظات را بار ھا بارھا در ذهن مرور می کرد.

در دلش ُ افکارش را فریاد می کشید، با صدایی بلند اما کسی نمی شنید...

و  در نهایت به تکیه گاه همیشگی اش پناه می برد  و زار زار بر خود می بارید...«خدایا کمم کن...خدایا »

گاه گاهی  ز سرنوشت می نالید...از تقدیرش،از كاتب دفتر حياتش،گلایه می کرد...

گاهی هم می شکست ز فشار عالم و عالميان بر او... شنیده بود عاشقى راهی دارد  دراز و طولانی و البته سخت.!

و گاهی افکارش کج می شد به سمت راحت کردن خود و از دنیا رخت بستن زود هنگام.

اما بعد می پنداشت اینطور  معشوقش بارانی می شود و او تحمل حتی قطره اشٔٔٔٔٔکی که بر روی گونه ھای معشوقش جاری شود  را ندارد... پس بازهم ایستادگی می کرد...

 

 

...حال پس از روزگاری ..پس از اتمام ذرات  ساعت شني..

پس از وصال عاشق به معشوق و معشوق به عاشق.....

چرا ؟ چرا واژه عشق را درهم می کوبند..؟

تمام لحظات کنار هم اند و تمام ثانیه های یکدیگر را صاحب....اما عطشی برای شنیدن صدای یار یا شوقی برای دیدار نیست....

حرمت عشق کجاست ؟ ای عاشق دل باخته تو بر من جواب ده ؟

حال برایم ز تکراری بودن لحظاتت حرف می زنی..اگر عشق پس از ختم فاصله ها ختم می یابد که دیگر عشق نیست..من معنای عشق را در فرهنگ واژه ھا چیزه دیگری خوانده بودم...عشق یعنی...خودت معنی کن..خودت!!

 

 عشق در فاصله ها قداست دارد.... آيا به واقع بايد اين گونه باشد ؟

....................................................

اي عاشقاني كه به وصلت نايل گشته ايد قدر بدانيد قداست عشق را در لحظه لحظه باهم بودن احساس كنيد ... چراكه شماها به غم ما هزاران عاشق فراق كشيده مبتلا نگشته ايد...ما عطشان وصاليم اما افسوس...!

 

 

                         الهی ! کمک کن تا وصال  آغاز عشق باشد نه پایانش..

                                                        " آمين "

               

 

"دست نوشته اي از خودم "

+ ساعت: 10:54 AM | سلطان شب:  ریحانه 


شنبه بیست و نهم تیر 1387
رسم خداحافظی !!

 

تر  شد  چشمانم هنگام آمدنت                          

اشک آمد، گفتم جانم به قربانت

 

گفتی  اشک شوق است ، بارانت             

ندانستی بارانم بود،ترس از رفتنت

 

حال روزگار گذشتندو   منم  گریان             

چرا که تقدیر نوشت،خواست باران

 

 تقدیر  نوشت برایت رفتن  را                         

 وبرایم نوشت بی تو ماندن را

 

تو زمن می خواهی تقدیم واژگان              

واژه خدانگهدار بر تو گویم، حیران

 

من ندارم تحمل وداع ز تو ای عزیز             

هرگز نگویم بر تو خداحافظ  ، گریز

 

دوستت دارم   و   بازم  بر  تو   سلام                      

ز تو می خواهم شوی با من هم کلام

 

 

 نامه ای به تو :

 

رسم خداحافظی"

تو زمن می خواهی واژه مقدس خداحافظی را تقدیمت کنم ؟؟

حقیقت دارد ؟

مگر مرا نمی شناسی ؟

آری ، بی پروا بر تو میگویم که دوستت دارم تا ابد و این دوست داشتن به معنای حبس تو نیست . تو آزادی...

برو  و من تنها واژه پاک عشق را درقلبم جانم افکارم یادم به یادگار نگه می دارم .

   حال تصمیم به رفتن داری و من به حرمت عشق هیچ نمی گویم..تو می توانی بروی ولی ای عزیز  به هنگام رفتن ز من نخواه که واژه خداحافظ  را بر تو تقدیم کنم...  برو که من ناتوانم بر تقدیم چنین واژه ای...

عشق مقدس است و تو به قداست عشق ، به حک شدن در ذرات بدنم محکومی... حک شدن  فنا ناپذیر است.

    بی پروا  بر تو می گویم دوستت دارم ...به دنبال واژه ای در واژه نامه می گردم که گفتارش آسان تر از خدانگهداری باشد...اما همه اشان بوی ندیدنت را می دهند...

بگذار  این بار تنها بر تو بگویم به امید دیدارت ای عزیز

عشق مقدس است ...ا ی عشق من ...ای قداست من...  برو در پناه خدا ...می سپارمت به خدا....به امید دیدارت

 

 

"دست نوشته ای از خودم "

+ ساعت: 6:52 PM | سلطان شب:  ریحانه 


من ریحانه هستم. فقط همین.
مهم نیست اهل کجا باشم...مهم اینست که در قلب مهربان تو خانه دارم.و به سرزمین خویش مشتاقم و به تو عشق می ورزم .دارم با بالهای تو پـرواز میـکنم. در آسمانی به وسعت قلب تو.از اینجا به همه دنیا مسلطم.و اگر از قلب خویش برانیم همه دنیا بر من مسلط خواهد شد.
و بدان تو را فقط با تو عوض میـکنم...!



میروم دیگرشما یادم کنید من که رفتم این غزلها را شما دفتر کنید میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان باز هم دل بستم زخمی شدم باور کنید....


صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

پروفایل من در کلوب
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387


پيوندها

من در کلوب
اگه هيچ كس نيست خدا هست
كلمات عاشقانه خدا
ديوونه هاي عشق
پرنده مردني نيست
گرچه دوري زبرم
خيال من و تو
كلبه باصفا
برج تهران
نردباني بر اسمان
شقايق
كوي عاشقان
حرف هاي تنهايي
ميكده عشق
اخرين جنگ ايرانيان
عشق به خدا
تك درخت تنها
وب نامه
ستاره كوچولو
دختر تنهايي شب
خانووم خوشگله
مسافران عشق
دايكندي
خصوصي من و تو
ماركوپولو در غربت
در جستجوي حقيقت
طوقي
زندگي براي مرگ
يادداشت يك پيرمرد
ستاره تنها
دل ديوونه از اين زمونه
فرياد تنهايي
پاتوق نويسندگان جوان
سكوت غم
گاهي زشت گاهي زيبا
ترانه هاي زندگي من
درهم و برهم
شمع سوخته
تنهايي من
وصال


قالب از

www.TakTemp.Com


 RSS 

-------------------------------------------------------------- لوگوي وبلاگ